ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

15

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

خواهيم كرد . مغرور مشويد ( و فريب مخوريد ) اگر شنيده باشيد كه كسى گفته : بيعت ابو بكر تصادفى - ( ناگهانى - خطا - اشتباه . اتفاق كه نص آن فلته باشد و چيزى را گويند كه از دست رفته باشد ) بود . آرى چنين بود ( تصادف و غير منتظر ) ولى خداوند شر و فتنه آن را دفع كرد كسى هم ميان شما سربلندتر از ابو بكر نبود كه گردنها براى او فراز شود . ( مورد توجه ) او بهترين مردم بعد از پيغمبر بود . على و زبير و پيروان آنها تخلف كردند ( از بيعت او ) در خانه فاطمه جمع شده خوددارى نمودند . گروهى از انصار - همه انصار - هم از بيعت خوددارى كردند . مهاجرين هم گرد ابو بكر جمع شدند . من به او ( ابو بكر ) گفتم برويم نزد برادران ما انصار ما رفتيم كه ميان راه دو مرد پرهيزگار بما رسيدند يكى عويم بن ساعده و ديگرى معن بن عدى بودند كه هر دو در جنگ بدر شركت كرده بودند . بما گفتند : برگرديد و كار را ميان خود انجام دهيد . ما ( من و ابو بكر ) گفتيم به خدا ما بايد نزد آنها ( انصار ) برويم ما نزد انصار رفتيم و آنها در سقيفه بنى ساعده جمع شده بودند كه ميان آنها مردى با روپوش خود را پيچيده ( بيمار بود ) بود . من پرسيدم اين كيست ؟ ( خوب مىشناخت ولى چون خود را پوشيده بود نشناخت ) گفتند : سعد بن عباده . گفتم : بر او چه آمده است ؟ ( كه خود را پوشانيده ) گفتند : بيمار است ( دردناك ) . يكى از آنها ( انصار ) برخاست و خدا را سپاس گفت و ستود سپس چنين گفت : ما انصار ، و سپاه اسلام هستيم . شما مهاجرين گروهى نزد ما هستيد ( پناهنده ) چيزى از قوم شما بما رسيده كه شتاب كرده ميخواهند حق ما را از اين كار ( خلافت ) غصب كنند . چون گوينده خاموش شد من سخنى در سر پرورانيده بودم كه آن را در حضور ابو بكر بر زبان برانم . چون خواستم بگويم ابو بكر گفت : آرام باش و من نخواستم از امر او تمرد كنم . او برخاست و خدا را سپاس گفت . هيچ چيز از آنچه من در نظر داشتم و آماده كرده بودم فرونگذاشت . او منويات مرا با بهترين بيانى به زبان آورد و از